
نان را از من بگیر ، اگر می خواهی
هوارا ازمن بگیر ، اما
خنده ات را نه
. . .
بخند بر شب
بر روز ، بر ماه ،
بخند بر پیچاپیچ خیابانهای جزیره
بر این پسر بچه ی کمرو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم ،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند ،
نان را ، هوارا ،
روشنی را ، بهار را ،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم . . .
پابلو نرودا
غرق سیاهی
مات این تصاویر زشت
"طرح امنیت اشتباهی"
ببخشید "اجتماعی"
مبارزه با اراذل و اوباش
البته به اعتقاد من مانور اراذل و اوباش که نام نیروی انتظامی را یدک می کشند.
جیره بندی بنزین
جیره بندی نفس
جیره بندی صدا
جیره بندی اکسیژن
زندگی هم که پیشکش . . .
در یک وبگردی شبانه به دنبال اخبار توقیف فیلم سنتوری بودم که یک تصویر مرابه معصومیت روزهای کودکی برد.
آنروزها که ساعتها برای دیدن یک کارتون ناقابل لحظه شماری می کردیم.
تازه اگر برق قطع نمی شد و یا با شنیدن صدای آژیر خطر مجبور به رفتن به پناهگاه نمی شدیم.
نسل سوخته
نسلی که با وحشت به دنیا آمد.
با دلهره قد کشید.
تحقیر شد.
"یا روسری یا توسری"
آه کشید.
اشک ریخت.
و بغزش را فروخورد.
آه که از سیاهی بالاتری هم هست.
روزگار ما
که هنوز نامی برایش نیافته ام.
من و تو از زندگی چه دانستیم؟
غرق در تصویر کارتونهای کودکی
یادت هست ؟
در همان روزهایی که رنگش را نمیدانم
من و تو
دلمان به حال "هاچ زنبور عسل"
که مادرش را نمی یافت چقدر می سوخت.
انگار کارتونهای بچگی هم سر شاد کردن طفلهای بخت برگشته را نداشتند.
اما باز هم دلتنگ آن روزها هستم.
دلتنگ
"بلفی و لی لی بیتش"
"بامزی و ساعت شلمانش"
و . . .
اما آخر هم نفهمیدم هاچ مادرش را یافت یا نه؟
من و تو که هنوز می ترسیم.
هنوز هم توسری می خوریم.
هنوز هم برسر دار می رویم.
و هنوز آزادی را در خواب هم نمی بینیم.
و تلخ تر از همه آنکه سکوت می کنیم و زندگی با ذلت را به مرگ با عزت ترجیح می دهیم . . .

ببار ای ابر بارانبار باران را
بیار ای شرشر باران بهاران را
رها کن رود عاشق تن سوی دریا
بجوش ای چشمه ی پاک از دل صحرا
زمین بشکاف از هم باغ بر پا شو
جوانه سربرآور غنچه گل واشو
نسیم از ره بیاور عطر فردارا
پرنده صبح شد بیدار کن مارا
موذن بانگ برکش خلق برخیزد
بخوان نام خدا تا دیو بگریزد
شهادت ده گواهی کن گواهی خواه
بگو این اینو آن آن هر چه خوا هی خواه
بگو شب رفت و خط فاصله پیداست
به چشم باز بیداری که بر فرداست
سپیدی رو به بالا می رود در رود
سیاهی رو به بسترهای خواب آلود
گواهی کن گواهی کن گواهی کن
مرا از خویشتن تا خویش راهی کن
منم ابرو ببارانم ببارانم
برویانم برویانم بهارانم
روانم کن به دریارودبارم من
بجوشانم به صحرا چشمه سارم من
زمینم می شکافم باغ برپایم
نسیمم گل فشانم عطر فردایم
پرنده خود منم پرواز ده من را
خود صبحم صفای راز ده من را
ببر نام خدا ره توشه بردارم
گواهی می دهم عزم گذر دارم
گواهی می دهم عزم گذر دارم
گواهی می دهم عزم گذر دارم .
پی نوشت: این شعر بی مانند که متاسفانه نام سراینده اش را نمی دانم توسط
هنرمند بزرگ ایران زمین داریوش عزیز چونان همیشه به بهترین نحو اجرا شده است.
باز هم باید شکرانه به جای آورد که در این بازار هنر فروشان و صدا به مزدانی که نام هنرمند را
دزدیده اند چنین بزرگانی سینه سپر کرده و ترانه ی امید و رهایی سر می دهند.
میتوانید ترانه را از لینک زیر دانلود نمایید.
با توام
زن ولایت طاعون زده
که اشکهایت را در معبر قصاوت
حراج می کنی
انگشتان بریده مردت را
گوشواره کن
که فصل
فصل اقرار نامردیست
و سوسکهای متفکر
در پشت میزهای قانون
ذکر و تسبیح می گویند
و
از فریادهای در گلو ماسیده نمی ترسند
سوسکهای متفکر
گیسوان فرشته ی عدالت را جویده اند
و تو
داغدار آبادیهای ملخ زده
که هنوز گریبانت
بوی خنجر و خون می دهد
مگر از نژاد گورکنها بودی
که اینچنین صبور
دلبستگیهایت را
دسته جمعی مدفون می کنی ؟
برده های شب حمام نفت می گیرند
برده های شب در میان انبوه گازها جشن می گیرند
اما تو !
گریه ات نمی گیرد ؟
وقتی در کتاب آیه های دروغین
و نگاه پرسشگر کودکانت
بین اعلامیه ی حقوق بشر
و خلط چرکین
علامت تساوی می گذارند
روزی می آید
که دنیا
به جای قصه ی شب کودکان
هجویه ی حق (( و تو ))
و مرثیه زخمهای ترا
زمزمه خواهد کرد . . .
