مهستی نازنین
این خواننده ی عزیز و مردمی
بانوی ترانه و خاطره
با حسرت دیدار وطن بر دل
در هوای تلخ غربت
چشم از جهان فرو بست.
لعنت بر جنایتکارانی که قومی را از خانه و کاشانه ی خویش بیرون رانده اند.
لعنت بر ظالمانی که ملتی را به گروگان گرفته اند.
لعنت بر اشغالگرانی که ۲۸ سال مردمان این خاک اهورایی را به بند کشیده اند.
لعنت بر شما
که هنرمندان این آب و خاک باید در غربت و با حسرت دیدار وطن جان بسپارند.
مارا چه می شود؟
مارا چه می شود؟
مارا چه می شود؟


ای دختران خاموش
در کوچه های دلتنگ
ای خستگان دلتنگ
در حجره های خاموش
عریان کنید گیسو
در باد صحبگاهی
بر طبل و دف بکوبید
آواز آرزو را
جاری کنید در باد
فریاد در گلو را
در شهر آشنایی
با کلبه های روشن
با ساعت حقیقت
چیزی نمانده باقی
ای دختران خاموش . . .

افسانه ی عشق و جنون
رفته ز خاطر تا کنون
آن تک سوار قصه ها
با اسب خود شد واژگون
خون بر دل دلدادگان
خونین جگر آزادگان
قومی به غربت می کشد
تصویر آذربادگان
ای چرخ افسونت چه شد؟
الوندو سیحونت چه شد؟
بر تنب کوچک تا ارس
کاوه
فریدونت
چه شد؟
صدها طلایه دار کو؟
آن نقطه ی پرگار کو؟
هر شهر آزادی دریغ
بر قامت دیوار کو؟
شهنامه خوانی دیر شد
سیمرغ در زنجیر شد
آرش کماندار زمان
آماج زخم تیر شد
افسانه ی عشق و جنون
رفته ز خاطر تا کنون
آن تک سوار قصه ها
با اسب خود شد واژگون
بس عهدها بشکسته شد
دیگر خدا هم خسته شد
در کارزار زندگی
بازوی مردان بسته شد
ای چرخ افسونت چه شد؟
الوندو سیحونت چه شد؟
بر تنب کوچک تا ارس
کاوه
فریدونت
چه شد؟
صدها طلایه دار کو؟
آن نقطه ی پرگار کو؟
هر شهر آزادی دریغ
بر قامت دیوار کو؟
شهنامه خوانی دیر شد
سیمرغ در زنجیر شد
آرش کماندار زمان
آماج زخم تیر شد
فریادها بر باد شد
فریاد زیر آب شد
ارابه ی سردار عشق
افسانه ای در خواب شد
نادر ابراهیمی
