تبليغاتX
بانوی بیدل
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386
رویای سپیدم . . .
            

بی رد تماشایی

از تو تهی می شوم

و به ناپیدایی دیگر

                      می غلتم

در زمانی متوقف مگر

                        ترا دریابم.

دست هایم ـ

               اندکند

                     کوچکند

                            حیف . . .!

                                      وسعت دریا را

من رنگت را نمی شناسم

                            و رویت را

تنها می دانم

 با ریشه های تو زیسته ام

و با دستهای تو

              عشق را اندازه زدم.

رنگت را نمی شناسم

                      و رویت را

من حتی ـ

         خوابت را ندیده ام!

اما می دانم

با ریشه های تو زیسته ام

و تو

   با دست های من

                    عشق را اندازه زدی . . .

 

نوشته شده توسط بانوی بیدل در 3:56 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386
آن پیرهن خونین کفراشته شد در باد ......... اندازه ی آزادی زیباست نمی بینی

           

                                 آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر

 

اینجا زادگاه زرتشت است.

زادگاه کوروش

 ایراندخت

آذرمیدخت

ماندانا

گردآفرید

سانیا

نیروانا

آناهیتا.

اینجا میهن ماست

میهن در بند

میهن خونین

میهن دلتنگ.

من و تو کجا ایستاده ایم؟

در جهانی که حیوانات حقوق برابر با کودکان را دارند زیرا قادر به دفاع از خود نیستند.

 جهانی که نمی توانی سگ و گربه را آزار دهی.

 جهانی که پروانه ها را سرشماری می کنند.

جهانی که خرسهای قطبی را به از باغ وحشها به مکان تولدشان باز می گردانند.

جهانی که در یک مکان حفاظت شده به جرم سوزاندن یک خار ترا روانه محبس می کنند.

جهانی که تو حق آزردن و گرفتن زندگی یک گل را نداری.

جهانی که به جرم آزار یک درخت بلوط باید علاوه بر او پانزده بلوط بکاری.

آخر بگو نسل سوخته ی ما به اندازه ی یک پروانه هم ارزش نداشت؟

 

                از صدا افتاده تارو کمونچه     مرده میبرن کوچه به کوچه

آه

  صحبت از پژمردن یک برگ نیست

  وای جنگل را بیابان می کنند.

اما دیگر دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان که هرگز آشکار به نمایش می گذارند.

آخر گناه ما چه بود؟

سهم من و تو چه بود؟

اشک

آه

درد

فقر

فحشا

اعتیاد

افسردگی

خشم

اظطراب

.

.

.

بگو چه باید کرد؟

بگو

به بچه هامون چی بگیم؟

بگیم که بی هویتیم

گدای حق خودمون

پشت درای غربت

و در درون خانه ی خودمان هستیم.

 

              بی تو ای آزادی ای والا کلام    گر نباشی در میان باید که از دنیا گریخت

اما

دل ما بی بهار می روید

                              وسط شوره زار می روید.

سیاهی را عمری نمانده

و سپیده همین نزدیکیهاست.

تنها باید

دستهامان را در یکدیگر گره کنیم.

و سر در برابر ظلم خم نکنیم.

بنگرید این دختر ایران را . . .

                                        به زور توسری یا روسری موتو نپوشون

 

                                        برای مشاهده ی مهرورزیهای خیابانی به لینک زیر مراجعه نمایید.

 

                                           اوباشان خیابانی

                                  

                                                                   تروریستهای خیابانی     

 

 

 برای دانلود نرم افزار QuickTime اینجا کلیک کنید.

زیرا در غیر اینصورت قابل مشاهده نمی باشد.                                     

 

 

 

   

 

نوشته شده توسط بانوی بیدل در 3:13 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386
چه انسی باسیاهیها گرفتی . . .
                 

                   می خوام خراب تو بشم خردوخرابم نکنی . . .

 

قلم خشکیده در دستم

برای آن نگاه سبز دیروزی

                            دلتنگم

چه انسی با سیاهیها گرفتی

                                  یار شیرینم

هزارن لیلی طنازو بازیگوش

خراب لاف عشق این دلاور مرد عاشق

                                       قصه ی مجنون رسوا را به لب دارند.

 

کنون بر ذبح رویا می نشینم

و دل در خاک پنهان می کنم

میان واژه ها گم می شوم

                             آرام و بی وقفه

چه توفیر است

 میان

رود و گندابه؟

میان

سنگ و آیینه؟

میان

کرکس و ققنوس؟

میان

     عشق و . . .

چه توفیر است؟

دریغا

      چه انسی با سیاهیها گرفتی

                                              یار دیرینم . . .

 

نوشته شده توسط بانوی بیدل در 4:24 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386
شازده کوچولو
 

شازده کوچولو گلشو تنها گذاشت،

 از کج خلقیها و بی مهریهای اون دلتنگ بود.

و فکر کرد باید بره اما . . .

با هم این شاهکارو مرور کردیم تا به مهمترین بخش اون رسیدیم.

" تو تا ابد نسبت به کسی که اهلی کردی مسئولی "

کاش همه ی ما با تمام وجود مفهوم این جملرو در می یافتیم.

اما افسوس که "اهلی کردن هم مثل خیلی نیکیهای دیگه از یاد انسانها رفته"

اما بهتر با گوش جانمون این قسمتو بشنویم.

و همه بدونیم

" گل من با تمام گلهای دنیا فرق داره و از همه ی اونها سره چون فقط اونه که . . .

 

Vocal

آن وقت بود که سر و کله‌ی روباه پيدا شد.

 


 

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگ‌شت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی.

تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: "من مسئول گُلمَم"

نوشته شده توسط بانوی بیدل در 3:36 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386
تعبیر کابوس!
 

                              

 

هی گفتی:

کابوس / از آشفتگی ست

دل هی آه می کشد حالا و

                               واله می شود اندوه!

نگاهی از پس عاشقانه هایت

                            هی می ریزد در چشمم ـ

                                                        که نیست آشنا.

هی حالا ،

         تعبیر کابوس!

گفتی :

     مسافرو گریه !؟

پشت پایت حالا

هی خمار نگاه و

                     برگ و

                              کاسه و

                                           آب

                                                که هرگز نخواهی آمد . . .

نوشته شده توسط بانوی بیدل در 6:32 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386
وقتشه که خطر کنیم . . .
                              

                                                                    

آه سرزمینم بر کدامین دردت ببارم؟

کدامین زخم را مرحم گذارم؟

فدای سینه ی پاره پاره ات

بگو با اشکهایت چه کنم؟

روزی بر لگد مال شدن هویت زار می زنیم

روزی بر...

بگو کدام دست مهربان کودکان گرسنه ات را می نوازد

و لقمه نانی به سفره های خالیشان هدیه می دهد؟

 

                           

 

بگو ارتجاع را چگونه در هم شکنم ؟

پریای نازنین میهنم را چه می شود؟

پریای نازنین 

          تا کمر توی زمین

پریای آبادان

            پریای ماسوله

                           پریای شاطره

                                        آب می خواین یا گلوله؟

پریا صیغه می شین؟

                        صیغه شین نون درآرین

                                                طبق قانون در آرین

 

فریاد برآور خاک خسته ام بگو با کفتاران قلعه ی ضحاک چه کنم؟

 

                           

 

آه اینها خواهران من هستند؟

اینها مادران من هستند؟

اینها برادران من هستند؟

اینها پدران من هستند؟

 

                           

 

بگو با فریاد کارگر

                 معلم

                        دانشجو

                                  چه کنم؟

چرا اینگونه تنها ماندیم؟

آه گلها ی محبوست را چه کنم؟

بگو کلید قفلهای بسته کجاست؟

قفل بازش می کنیم

                    قهر نازش می کنیم

                                          می کشیم منتشو

                                                               می خریم همتشو

 

                   

 

اما پایان قصه روشن است

آری سیاهی را دمی بیش نمانده

بسیار بسیار اسکندر و چنگیز

                               با خشم این مردم

                                                 جمله شدند در خاک

این سرزمین من است که می ماند

میراث پدران و مادران دلاور من بر جای می ماند

و ترا جز نیستی و تباهی راهی نیست.

 

                                  

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

وساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است

باریشه چه می کنید؟

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید؟

گیرم که می زنید

               گیرم که می کشید

                                      گیرم که می برید

                                                      با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

نوشته شده توسط بانوی بیدل در 3:35 | | لينک به اين مطلب
جمعه هفتم اردیبهشت 1386
گاه پریدن است و . . .
                  

                         بی تو بی تو . . .

 

گاه پریدن است و هوایی که هست و نیست                              

می خواندم به خویش صدایی که هست و نیست

 

در انتهای کوچه ی بن بست روح من

باید سپرد راه به جایی که هست و نیست

 

عمری ست می برند مرا رو به سمت مرگ

دستان سرد ثانیه هایی که هست و نیست

 

آنجا که من پیاده تو اما سواره ای

رفتن حکایتی است به پایی که هست و نیست

 

پرشور گشته زخم تو بر پرده ی دلم

دردا ز انتظار دوایی که هست و نیست

 

حاشا مکن که هر شب از آهنگ چشم من

خیس است شانه های خدایی که هست و نیست

نوشته شده توسط بانوی بیدل در 1:30 | | لينک به اين مطلب