
نوروز ماندگار است
تا یک جوانه باقیست.
باقیست جمع جانان
تا این یگانه باقیست.
بار دگر بریدند نای و نواش اما
این ساز می نوازد
این ساز می نوازد
این ساز می نوازد
تا یک ترانه باقیست.
نور نگاه کوروش بر بردگان بابل
بعد از هزار ها سال در هگمتانه باقیست.
می چینمت دوباره ار آسمان کرمان
پرواز کن ستاره تا بام خانه باقیست.
گم کردمش نشانیش
یک کوچه تا جوانی
یک باغ در خراسان
یک خانه در سمرقند
بشتاب ای کبوتر تا بام خانه باقیست.
در حیرتم که بعد از کشتار عشق اینک
در زیر سقف تاریخ عطر زنانه باقیست.
یغماگران ربودند محصول عمر مارا
بشتاب و کشت می کن تا چند دانه باقیست.
بر گامهای بهار بوسه می زنیم به امید اینکه سیاهی از سرزمین اهورایی ایران زمین رخت بربندد و
نوروزی دیگر گونه باشد.

بیا به روزهای روشن دیروز برگردیم!
به خیابانهایی که عطر عشق
در آنها می پیچید
و پروانه ها بروسعت وسیع شادی هامان
فرود می آمدند.
آه
دردم را فقط ماهی ها می دانند
آنها که اشکهایم را می نوشند.
من در تو تمام شده ام
و تو تازه آغاز شده ای.
کرور کرور ستاره در تو
دریا دریا عطش در من موج می زند.
اما . . .
امروز گنجشکهای اشی مشی
بی خیال حوض نقاشی
دلشان به حال عشق می سوزد.
در آستانه ی جذبه ی نخستین نگاه
باز کاشی های آرامگاه عشقم
حسرت غیاب ترا تکرار می کنند.
راستی
ببخش که چیزی برایت نداشتم .
آسمانی که به اندازه ی چشمان تو وسعت داشت
وقت دلتنگی من کوچک بود.

از تردید سرشارم.
سیاهی شب رازل میزنم،
صدای قهقه ی خورشید را می شنوم،
سپیدی روز را مینگرم،
ستاره ها را میبینم
هوا ابری ست
ابری تیره
کوچه خیس است
امامن میگویم زن همسایه کوچه را شسته است.
من به زنده بودن خود مشکوکم.
من نه از دنیا
از برزخ شکوه می کنم.
اما با صدایت می شکنم.
من باور دارم
وقتی تو می گویی:
همه ی گلهای دنیا را آب داده ای.
من باور دارم
وقتی که میگویی:
تا آخر دنیا با چشمهای بسته میروی
تا هیچ کس را جز من نبینی
تو راست می گویی
نیازی به سوگند نیست.
خواب آغوشت
گر گرفته پلکهام
در کو چه های شهر بی آهنگ
من عشق را با تو صدا کردم ، من عشق را . . .
آری
تو می دانی
من غرق در رویا ـ درنگی رفت ـ
دستم از دستهایت رها شد.
می خواهم گیسو رها کنم
در معبر بادها
می بینمت آن سوی این هوای ملال انگیز
آغوش گشوده ای بر من
زمزمه میکنی کنار گوشهای یخ بسته ام
که عشق حصار فاصله را می ساید
که عشق حصار فاصله
که عشق حصار
که عشق . . .
داشتم از بهار می نوشتم،
از گل، پرنده، ترانه . . .
که چماق ارتجاع را باز بر سر همه ی ما کوبیدند.
آری
شما رابا بهارنارنج چه کار؟
نسل بال و پر سوخته را با پرواز کاری نیست.
سیاه بنویسید سپیدی را با شما آشتی نیست.
باز دندانهای زنی از تبار درد در دهانش می ریزد.
آری
این دندانهای من و توست که در دهانمان می ریزد.
این فریاد من و توست که زبح می شود.
در آستانه ی روز جهانی زن.
زن این تجلی مهر آفریدگار.
مارا چه می شود؟
مارا چه می شود، که اینگونه در زیر آسمان میهنمان حنجره مان را تیغ می کشند؟
حالا یکی بیاید به من بگوید کجای این شعر دروغ می گوید ، اشتباه می کند ؟
تلخ تلخ زندگی ،عشق نه! قرارنیست این به اصطلاح سرنوشت ، خنده دار نیست؟!
شب سیاه بود و من، مرگ جار می کشید در دیار دشنه ها جرات هوار نیست
فکر جاده ها نباش ،رد شدن مهمتر است او که می رود ز خویش فکر کوله بارنیست
آخرین دقیقه هاست ، صبر می کنم بیا زندگی در این حصار هیچ افتخار نیست
ای غرور سبز رنگ ، ای نیاز من بمیر سرزمین تیشه ها،لایق بهار نیست
نسل آه ودغدغه ، نسل بی هویتیم آه ماه کاغذی، آسمان تبار نیست

